۱۴۰۴ دی ۱۰, چهارشنبه

کارگر کفاشی؛ سربدارِ سرموضع

 


محل تولد: تبريز

شغل: کارگر کفاشی

سن: ۲۳

تحصیلات: دیپلم

محل شهادت: تبریز

تاریخ شهادت: ۱۳۶۷


با یاد مجاهد شهید محمود هوشی، فرزند تبریز؛ جوانی که از کارگاه کفاشی تا بند سرموضعی‌ها، یک خط مستقیم را پیمود: خط ایستادگی.

محمود هوشی در سال ۱۳۴۴ در تبریز زاده شد. نوجوانی‌اش هم‌زمان با خروش انقلاب ضدسلطنتی بود؛ همان روزها که خیابان‌ها مدرسه شجاعت شده بودند. آشنایی‌اش با سازمان مجاهدین خلق ایران از مسیر برادر بزرگ‌ترش، مجاهد شهید رحیم هوشی، شکل گرفت و آگاهی، او را به میدان کشاند. با وجود سن کم، با شناختی روشن از خیانت‌ها و سیاست‌های ضدمردمی دیکتاتوری شاه، در صفوف انقلاب ۵۷ فعالانه حضور داشت.

پس از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی، محمود به بخش دانش‌آموزی سازمان پیوست؛ میلیشیایی پرشور که در میتینگ‌ها، فعالیت‌های سیاسی، شعارنویسی، پخش اطلاعیه‌ها و اقدامات افشاگرانه علیه سرکوب خمینی جنایتکار پیشگام بود. حضورش در تظاهرات بزرگ ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، مهر تصمیم نهایی را زد؛ با آغاز مبارزه مسلحانه انقلابی، زندگی مخفی را برگزید.

شب‌های سرد و استخوان‌سوز تبریز را زیر پل دیزل‌آباد به صبح رساند. برای وصل مجدد به سازمان راهی تهران شد، اما چون ارتباط میسر نشد، به تبریز بازگشت؛ آواره، بی‌پناه، و مصمم. کار در یک مغازه کفاشی را پذیرفت و شب‌ها همان‌جا خوابید؛ کارگر کفاشی‌ای که کفِ کارگاهش، سکوی مقاومت بود.

آذر ۱۳۶۰، مزدوران رژیم او را شناسایی و دستگیر کردند. هنگام دستگیری کوشید بگریزد، اما حلقه مزدوران تنگ بود. انتقال به زندان سپاه تبریز آغاز فصل شکنجه‌های سنگین شد. مقاومت دلیرانه‌اش آن‌چنان بود که با وجود سن کم، او را به بند ۹—بند سرموضعی‌ها—فرستادند؛ جایی که کادرهای باسابقه سازمان در اسارت بودند. حکم بیدادگاه: حبس ابد یا اعدام تعلیقی. محمود این سال‌ها را «بهترین روزهای زندگی‌ام» می‌نامید؛ چون عمق آرمان را در همان بند یافت.

روحیه رزمنده‌اش زبان‌زد بود. پس از عاشورای مجاهدین در بهمن ۱۳۶۰ و شهادت سردار موسی خیابانی و شهید اشرف رجوی، سرودی بر وزن «باراباس» ساخت و با همرزمانش هم‌خوانی می‌کرد؛ آواز مقاومت در دل زندان. سال ۱۳۶۲، با لو رفتن بخشی دیگر از فعالیت‌ها، دوباره به سپاه برده شد و زیر شکنجه‌های وحشیانه قرار گرفت؛ اما باز هم سرفراز ایستاد.

مهر ۱۳۶۴، با فرار برادرش رحیم از زندان تبریز، کینه پاسداران شعله‌ور شد. به بهانه مشارکت در طرح فرار، محمود را دو ماه بی‌وقفه شکنجه کردند؛ آن‌چنان که نزدیک به ۱۵ کیلو وزن کم کرد و چهره‌اش دگرگون شد. با این همه، روحیه‌اش شکستنی نبود. بازگشت به بند، بازگشت امید بود؛ دیری نپایید که دوباره بسکتبال بازی می‌کرد.

در زندان، نمونه یک مجاهد سرشار بود: ورزش، هنر، و روحیه‌بخشی. در نقاشی و خطاطی چیره‌دست؛ چهره همرزمان را می‌کشید و پیش از نوروز، کارت‌پستال‌هایی برای خانواده‌ها آماده می‌کرد. حل‌شدگی‌اش در ارزش‌های انسانی سازمان و ایمانش به رهبری و آرمان، او را استوار نگه داشت؛ تا آن‌جا که در همان اسارت، دیپلمش را نیز گرفت.

سرانجام، این مجاهد گرد و سرفراز پس از هفت سال اسارت در شکنجه‌گاه‌های سپاه تبریز، در قتل‌عام ۱۳۶۷ همراه هزاران زندانی مجاهد سرموضع، سربدار شد. برادرش رحیم، که پس از فرار به صفوف رزمندگان مجاهد در منطقه مرزی پیوسته بود، یک سال پیش‌تر در ۱۳۶۵ به شهادت رسیده بود؛ دو برادر، یک راه.

روایت همرزم و برادر: روزی که محمود را پس از شکنجه‌های سنگین به بند آوردند، به‌سختی شناخته می‌شد؛ اما همان روحیه سرشار، بر ضعف جسم چیره شد. این است قامت مجاهد: اگر تن فرسوده شود، ایمان بلندتر می‌ایستد.

یاد محمود هوشی گرامی؛ کارگر کفاشی‌ای که تاریخ، ایستادگی‌اش را به یاد سپرد.


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر