محل تولد: برازجان
شغل: کشاورز
سن: ۴۷
تحصیلات: -
محل شهادت: برازجان
تاریخ شهادت: ۱۳۶۷
با یاد مجاهد قهرمان عباس بازیار پور (عمو عباس)
عباس بازیارپور، مشهور به عمو عباس، متولد سال ۱۳۱۷ در دهکهنه، مرکز شبانکاره، برازجان، نمونهای از وفاداری، شجاعت و فداکاری در میان مردم محروم بود. او که از دل کارگران و زحمتکشان برخاسته بود، درس ایثار، گذشت و مبارزه را از همان مردمی گرفت که سختیهای زندگی بر دوش داشتند. عمو عباس، مردی محبوب و محترم در میان مردم تهیدست و کشاورزان ساده بود و پرچم مبارزهای را برافراشت که هنوز در جایجای وطن اهتراز دارد.
اگرچه سواد رسمی نداشت، اما حافظهای قوی و دقتی مثالزدنی داشت. او همواره سخنرانیهای برادر مسعود، اعلامیههای سازمان و مقالات نشریه مجاهد را با دقت میآموخت و سپس در میان مردم و همرزمانش منتقل میکرد. روزها تا ساعت چهار بعدازظهر به کشاورزی و کارگری میپرداخت و پس از آن، فروش نشریه و فعالیتهای تبلیغی خود را ادامه میداد. او حتی در همین مسیر با ابتکار خود، تیمهایی از کارگران منطقه را تشکیل میداد و درآمد روزانهشان را برای کمک مالی به سازمان و تقسیم میان اعضا مدیریت میکرد.
حکم دستگیری او در سال ۱۳۵۹ صادر شد، اما بارها تلاش سپاه برای دستگیریاش با دخالت مردم ناکام ماند. در جریان اعتراضات ۳۰ خرداد و محاصره منطقه در تیرماه، عمو عباس تلاش کرد فرار کند اما نهایتاً دستگیر شد و به زندان اوین و قزلحصار منتقل گردید. در زندان، با شکنجههای وحشیانه و تهدیدهای لاجوردی و حاج داوود رحمانی روبرو شد، اما هرگز خم به ابرو نیاورد و با شجاعت و طنزی ظریف، به همه نشان داد که ایمان او به سازمان و آرمان آزادی شکستناپذیر است.
عمو عباس پس از سه سال زندان آزاد شد و دوباره فعالیتهایش را با سازمان ادامه داد، از جمله در کار اعزام نیرو از طریق پاکستان. او در سال ۱۳۶۵ برای همکاری با تیمهای رزمندگان مجاهد خلق به داخل کشور بازگشت. در این مسیر، خود قربانی شد و دستگیر گردید. آخرین خبرها حاکی است که او به همراه سی هزار تن دیگر سربهدار اعدام شد و همسر و چهار فرزندش از دهکهنه بیرون رانده شدند.
خاطرات همرزمانش از شجاعت و صلابت او گواهی بر این است که عمو عباس هرگز از مبارزه کوتاه نیامد. روزی که لاجوردی تلاش کرد تمام بند را به تسلیم وادارد، عمو عباس نخستین نفری بود که ایستاد و صف مصمم پشت سرش را هدایت کرد. حتی در پاکستان، در لحظه خداحافظی، به فرزندش توصیه کرد که دو دست داری و باید دو سلاح برداری و با خمینی بجنگی.
عباس بازیارپور، عمو عباس، با زندگی و شهادتش، نماد صلابت، وفاداری و ایمان به آرمان آزادی است؛ انسانی که خاک و آسمان را دوست داشت و تا آخرین لحظه پرچم مبارزه را در اهتزاز نگه داشت.
🌹 یاد و راهش تا همیشه جاودان است.
![]() |
| سنگ مزار مجاهد شهید عباس بازیارپور |
خاطرات
خاطرات زیادی از عمو عباس توسط همرزمان مجاهدش نوشته شده است که چند مورد آن در زیر میآید:
«روز بعد از شهادت موسی در حیاط بند نشسته بودیم. ضربه مهیب و شکننده بود. به رژیم هم هیچ اعتمادی نداشتیم. آرزویمان را بیان کردیم و گفتیم دروغ است. ولی عموعباس گفت: "نه! موسی شهید شده است". بعد برایمان سوره کوثر را خواند و تفسیر کرد و آخر سر گفت:"وقتی که مسعود هست هیچ غمی نیست. کسی که توانست موسی و اشرف را تربیت کند دهها موسی و اشرف دیگر هم تربیت خواهد کرد".
۵سال از این قضیه گذشت. زمستان سال۶۵ آمدیم پاکستان. در یکی از پایگاههای سازمان عمو عباس را دیدم. در مراسم صبحگاه با هم ایستاده بودیم.
گفت "آن روز یادت هست؟"اشارهاش به روز ۱۹بهمن۶۰ بود. بعد به عکس خواهر مریم اشاره کرد و گفت"یادت هست چی گفتم؟ »
اوایل مرداد ۶۲ یکبار لاجوردی به قزلحصارآمد. همه بچههای بند را به حیاط برد و گفت: «از این به بعد شرایط زندان عوض شده است. باید همین الآن خودتان را تعیینتکلیف کنید. این طرف کارگاه کچویی است و این طرف بند. یا به کارگاه میروید و شرایط زندان را میپذیرید یا چنان بلایی به سرتان میآورم که به دوران زیر بازجوییتان حسرت بخورید». معنای حرف او مشخص بود. هیچکس هیچ ابهامی نداشت. او به صراحت ازتمام ما میخواست توبه کنند، لحظه حساسی بود. همه میدانستند که چه چیزی در پیش رو است؟ مهم اولین نفری بود که بلند شود و جّو را بشکند. اولین نفر باید اتهام خطدهندگی و مقاومت تمام بند را به جان میخرید. چیزی که عواقب بسیار سختی داشت. از انفرادی رفتن تا تحمل شکنجه و فشار.
در این گیر و دار که همه منتظر بودند ببینند چه اتفاقی میافتد یک دفعه عمو عباس مثل شیر بلند شد. پشت سر عمو عباس گروه برازجانیها بلند شدند و بعد بقیه بچهها. عمو عباس به عمد راهش را طوری انتخاب کرد که از جلو لاجوردی عبور کند. من پشت سر او بودم. وقتی از کنار لاجوردی رد شدیم عمو عباس برای چند لحظه توقف کرد. با آن چنان کینه و خشمی به لاجوردی نگاه کرد که رنگ از روی او پرید. من با چشم خودم دیدم که وقتی به عمو عباس و صف مصمم پشت سر او نگاه کرد چگونه درهم شکست و فرو ریخت و روی پله کنار دستش نشست.
در پاکستان که بودیم میدانست قرار است بهزودی به منطقه، نزد پسرش، بروم. در لحظه خداحافظی، وقتی که گرم در آغوشم میفشرد، گفت به محمد بگو دو دست داری و باید دو سلاح برداری و با خمینی بجنگی.


0 نظرات:
ارسال یک نظر