محمد جنگزاده سال۱۳۳۲ در شهر خوی بهدنیاآمد. پس از گذراندن تحصیلات متوسطه وارد دانشگاه شد و پس از گرفتن مدرک فوق لیسانس به استادیاری دانشگاه مشغول شد. او یکی از سربهداران قهرمانی است که در جریان قتلعام۶۷ در مرداد ماه۶۷ در زندان گوهردشت کرج سربهدار شد.
نمایش پستها با برچسب آذربایجان غربی. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب آذربایجان غربی. نمایش همه پستها
۱۴۰۰ آذر ۶, شنبه
۱۴۰۰ تیر ۱۰, پنجشنبه
مجاهد شهید زهرا نیاکان
زهرا نیاکان سال۱۳۴۸ در تهران متولد شد. زهرا در حالیکه ۱۹سال بیشتر نداشت در شمار سی هزار زندانی سیاسی قتلعام شده در سال۶۷ و در ارومیه اعدام شد. همزمان با او برادرش حسین نیاکان در کرج اعدام شد. پیش از آنها عمویشان حیدرعلی نیاکان در سال۱۳۶۱ به دست پاسداران در تهران به شهادت رسیده بود.
۱۳۹۹ آبان ۵, دوشنبه
مجاهد شهید ارژنگ رمقیآبکناری
ارژنگ رمقیآبکناری متولد سال ۱۳۴۱ در شهر خوی است. او شاگرد اول و ممتاز مدارس و مناطق تحصیلی بود. یکبار مدیر مدرسه راهنمایی در حالیکه دانشآموزان در حیاط مدرسه به صف شده بودند گفت میخواهم نمونه مدرسه را به شما معرفی کنم: ارژنگ رمقی.
بهدلیل مهربانی و نوعدوستی و کمک به دیگران در هر جمعی که بود مورد احترام قرار میگرفت. شخصیت متین و صبوری داشت و محبوب اطرافیانش بود.
او هوادار سازمان بود اما سال ۱۳۶۱ در سن ۲۰سالگی نه بهدلیل هواداری از سازمان بلکه بهخاطر فشار به پدرش که محل اختفای فرزند مجاهد دیگرش را بگوید، پاسداران جنایتکار ارژنگ را بهگروگان گرفتند. ارژنگ سرانجام در یک دادگاه نمایشی به ۱۸سال زندان محکوم شد و پس از ۶سال اسارت در زندانهای همدان بهعنوان مجاهدی استوار و «سر موضع» در اولین سری اعدامها در قتلعام زندانیان سیاسی در ۱۱ مرداد ۶۷ به همراه ۳۷ نفر از همرزمانش به جوخه تیرباران سپرده شد، و در گورستان همدان نیز بخاک سپرده شده است.
خانواده او پس از ۵ماه قطع ملاقات، سرانجام با یک خبر ناگوار مواجه شدند. دو پاسدار دژخیم در ۸ آذر ۶۷ با کیسهای حاوی لباسهای خونین ارژنگ به خانه مراجعه میکنند. مادر ارژنگ در را باز میکند و آن پاسداران جنایتکار لباسهای خونین ارژنگ را به مادر میدهند که او با دیدن این صحنه جیغ بلندی میکشد و همانجا سکته میکند و بر زمین میافتد. مادر به بیمارستان همدان و سپس به بیمارستانی در تهران منتقل میشود، اما بهدلیل بروز ضایعه در قلب، معالجات به جایی نمیرسد و او سرانجام در ۱۱ تیر ۱۳۶۸ به پسرش ارژنگ میپیوندد.
دایی ارژنگ، مجاهد شهید سلمان دازگر، نیز از شهیدان سرفراز مجاهد خلق در بندرانزلی است که سال ۱۳۶۳ در تهران به شهادترسیده و در انزلی به خاک سپرده شده است.
با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید
https://t.me/shahidanAzadai96
۱۳۹۸ مهر ۲۹, دوشنبه
مجاهد شهید ناصر بدری قره قشلاقی
محل تولد: سلماس
سن: ۲۶
تحصیلات: -
محل شهادت: تبریز
تاریخ شهادت: ۱۳۶۷
مریم رجوی: قهرمانان قتلعام شده، امروز جسمشان در میان ما نیست، مزارشان ناپیداست، فهرست نامهایشان پنهان است، سخن گفتن از قصه خونینشان ممنوع است و پرس و جو از سرنوشتشان جرم است. اما سرود سرخشان همچنان در ضمیرها و قلبها جاری است.
با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید
۱۳۹۷ خرداد ۱۴, دوشنبه
خانواده مجاهدین شهید حسن و اشرف معزی
در نسل كشي و قتل عام 67 هستند خانواده هائى كه اكثراعضاي خود وگاه يك خانواده ها تماماً به قتل رسيده اند
اين خودش گوياي اوج شقاوت واين جنايت ضد بشري و ازطرفي ميزان فداكاري دو نسل براي تحقق آزادي است متاسفانه اطلاعات خيلي كمي از اسامي اين خانواده ها موجود است و گذر زمان در از بين رفتن اطلاعات و پنهان شدن حقايق نقش موثري داشت.
از جمله ميتوان به خانواده معزي اشاره كرد. اين خانواده ساكن خوي بودندو 6شهيد تقديم آزادي و مهين كرده است. پدر و مادر اين شهيدان كه تاب تحمل فراغ و از دست دادن فرزندان خود و جور و جفائي كه به آنها رفت را نداشتند یکی فوت میکند و دیگری تعادل خود را از دست میدهد.
يكي از همرزمان شهيد حسن معزي درباره سرنوشت پدر و مادر بعد از شهادت حسن مينويسد: ”پدر معزي بخاطر شهادت فرزندانش تحت فشار زيادي قرار داشت. او با شنيدن خبر شهادت فرزندانش دراثر حمله قلبي فوت كرد. مادر معزي پس از شنيدن خبر شهادت حسن تعادل رواني خودش را از دست داده بود.“
در گزارش ديگري درباره محل دفن شهيد حسن معزي و تعداد ديگري از شهيدان آمده است: «گور جمعي شهداي قتل عام سال 67 در كوهستانهاي اطراف خوي قرار دارد. مدتي بعد از قتل عام رژيم تمامي خانواده هاي شهيدان را با چشم بسته سوار اتوبوس كرده به محل دفن شهيدان واقع در عمق كوهستانهاي اطراف شهر ميبرند. بنابر همين گزارش «پاسداران استخوانهاي شهيدان را به خانواده ها نشان ميدهند و ميگويد اينها اجساد فرزندان شماست...!!»
مریم رجوی: درودهای بیپایان به همه زندانیان قتلعامشده سال ۶۷ که از لحظهای که در اتاقهای بازجویی گفتند بر سر موضع خود علیه ولایت فقیه و برای آزادی ایستادهاند، تا همین امروز، نبرد و پیکارشان رژیم آخوندی را درهم میکوبد.
با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید
۱۳۹۵ بهمن ۲۱, پنجشنبه
مجاهد سرفراز قتلعام۶۷ علی حاجی نژاد
برق شادی در نگاهش گویای استواری در پذیرش سختیهای مبارزه بود
علی حاجینژاد در اسفند ۱۳۳۹ در یکی از روستاهای خوی، بهنام مارکان بهدنیا آمد. او هفتمین فرزند یک خانواده زحمتکش کشاورز بود. همین مسأله باعث شد که از همان طفولیت با کار و سختیهای زندگی آشنا شود. او بههمراه دو برادر دیگرش، احد و صمد، که در سالهای بعد بهشهادت رسیدند، در کارهای سخت مزرعه شرکت داشت و همواره قسمتی از کارهای مزرعه روی دوش او بود. علی علاوه بر داشتن روحیه شاداب و فعال، از هوش و استعداد وافری برخوردار بود بهطوری که از ۵سالگی توانست بهمدرسه رفته و با بالاترین نمرات درس بخواند.
دو سال بعد او را از درس خواندن در مدرسهاش محروم کردند و او بهناچار راهی بخش علمدار شد و سه سال در مدرسه امیرکبیر درس خواند. او در تمام دوران تحصیل از شاگردان ممتاز بخش و حوزه خود بهشمار میرفت. خواهر مجاهدش درباره این دوران از تحصیل علی نوشتهاست: «برای علی و دو برادر دیگرم دوران تحصیل در علمدار از سختترین دوران زندگیشان بود. آنها برای تأمین حداقل زندگی باید تلاش بسیار میکردند با اینحال با هدف رها شدن از زندگی پررنجشان با تمام انرژی درس میخواندند».
مهاجرت بهتهران در سال۵۱ علی را با دنیای جدیدی آشنا میکند. در آن ایام برادر بزرگترش، مجاهد شهید احد حاجینژاد، بهدانشگاه راه یافته و با افکار مبارزاتی همان زمان آشنا شده بود. احد که بهعنوان برادر بزرگتر روی علی تأثیر زیادی داشت او را تشویق بهخواندن کتابهایی کرد که شوق مبارزه را در دلش شعلهور مینمود. عاقبت علی در سال۵۶ یعنی زمانی که ۱۷سال بیشتر نداشت، دیپلمش را میگیرد و با قبول شدن در رشته ریاضی بهدانشگاه راه پیدا میکند.
ورود بهدانشگاه، بهفعالیتهای سیاسی علی ابعاد جدیدی میدهد. او در کلیه تظاهرات اعتراضی علیه شاه فعال است و در سلک هواداران مجاهدین حضور همیشگی دارد. درامر مبارزه، چه با شاه و چه باخمینی، عنصری جدی و پیگیر بود. او خود در اینباره میگفت: «هدف من از پذیرش سختیها فولاد شدن است».
دو سال و نیم مبارزه سیاسی با ارتجاع از علی یک مجاهد آبدیده و کارآمد میسازد. او طی این دوران پرتلاطم با فعالیت در بخش دانشجویی و دانشآموزی شهرستان کرج موفق میشود انگیزههای انقلابی خود را صیقلزده و خود را برای شرایط دشوارتر آینده آماده کند. سرفصل ۳۰خرداد۶۰ آغاز این مرحله پرشور و دشوارتر است. علی از مجاهدین آماده برای هر گونه فداکاری و جانبازی است. در یادداشتهای خواهر مجاهدش آمده است: «پس از آغاز مبارزه مسلحانه با ارتجاع علی بسیار فعالتر شده بود. او در آبان۶۰ در میدان انقلاب تهران دستگیر شد. پس از یکسال بیخبری رد او را در زندان قزلحصار پیدا کردیم. معلوم شد پس از دستگیری دوران بسیار سختی را گذرانده است و در بیدادگاه رژیم به ۱۰سال زندان محکوم شده است. در آن ایام رژیم اطلاعاتی از وضعیت دو برادر دیگرم، که مخفی بودند، نداشت و بههمین دلیل علی همواره زیر ضرب و شکنجه قرار داشت. اما سینه رازدار علی هرگز در برابر دژخیمان گشوده نشد. روزی که برای اولین بار بهملاقات او رفتیم مثل همیشه شاد و سرحال بود و سعی میکرد بهما از شکنجههایش چیزی نگوید. وقتی از دریا و کوه و گل حرف میزد عشق بهزندگی در چشمهایش موج میزد. برق شادی در نگاهش گویای استواری او در پذیرش سختیهایی بود که در راه مبارزه تحمل میکرد.
مقاومت علی در زندان ادامه مییابد. او در زیر ضدانسانیترین شکنجهها روحیه شاد و مبارز خود را حفظ میکند و این از دید شکنجهگران مخفی نمیماند. علی را بهبندها و زندانهای مختلف تبعید میکنند تا شاید شرایط دشوار زندانهای دیگر او را از ادامه راهی که انتخاب کرده بود، بازدارند. او از زندان اوین بهبندهای 1و7و8قزلحصار و سپس در بهمن63 بهگوهردشت تبعید میشود. اما او همچنان استوار و دلیر مقاومت میکند. اتهام او اینبار تنها مقاومت خودش نیست. از نظر شکنجهگران او متهم است که دیگران را بهمقاومت تشویق میکند و در سازمان دادن اعتراضهای دیگر مجاهدین فعال است. در گوهردشت نیز علی بهپیمانی که بسته بود وفادار میماند. بههمین دلیل درست یک ماه بعد از تبعید بهزندان «هزارسلول» ممنوعالملاقات میشود و تا سال بعد از او خبری نمیدهند و از اساس منکر وجود چنین کسی در زندان میشوند. در گزارشی پیرامون وضعیت علی در آن روزها آمده است: «در تابستان64، شکنجهگران بهرغم گذشت 9ماه از ممنوعالملاقات شدن علی بهخانوادهاش میگفتند علی هنوز «آدم» نشده. و وقتی سؤال میشد که آیا او را کشتهاید؟ پاسخ میدادند: «شاید». این مادر رنجدیده تنها کاری که در این شرایط دشوار میتوانست بکند این بود که هر هفته مقداری پول برای او بفرستد تا شاید با گرفتن برگه رسید پول، از زنده بودن علی با خبر شود. اما پاسداران حتی پس از دریافت پول هم برگه رسید بهاین مادر ستمدیده نمیدادند»
در آخرآبان 64، پس از 9ماه، مرتضوی جلاد، رئیس زندان گوهردشت، قبول کرد که ملاقاتی بهمادر بدهد. مادر با دلی پرآرزو بهدیدار علی شتافت. اما فرزندی را در برابر خود یافت که گویی سنگینی سالهای متمادی رنج و عذاب را بردوش دارد. گزارش این ملاقات تکاندهنده را که بیانگر شدت شکنجههای وحشیانه دژخیمان بر روی علی است از گزارشی در همین مورد مرور کنیم: «وقتی علی در برابر مادر قرار گرفت آثار شکنجه بر تمام بدن او دیده میشد. بهشدت لاغر و ضعیف شده بود و در اثر شکنجهها یک پایش قادر بهحرکت نبود و آنرا بر روی زمین میکشید. موهای فرق سرش ریخته بود و ریش و سبیلش مانند درویشها بلند بود. او مثل ماتزدهها بهمادر خیره شده بود و نمیتوانست بهدرستی حرف بزند. چشمهایش هم بهشدت ضعیف شده بودند. او بهمادر میگوید از ملاقات خبری نداشته و دژخیمان همان روز صبح بهاو گفتهاند «وسایلت را جمع کن و آماده اعدام شو». علی اضافه میکند:«در این 9ماه در جایی بهاسم پایگاه خبری سپاه در حوالی گوهردشت بودم». پایگاه بهاصطلاح خبری که علی از آن نام میبرد در واقع یکی از خانههای امن شکنجهگران بود. علی میگوید طی 9ماه در یک سلول انفرادی بوده و همان جا بازجویی و شکنجه میشده است. بر اثر شکنجههای این دوران دچار سردردهای شدید شده و فشار بر روی او بهحدی بالا بوده که در این مدت چندین بار دست بهخودکشی زده است. اما هربار مزدوران برای گرفتن اطلاعات او را نجات داده بودند.
در چنین شرایطی علی قهرمان بازهم بهمقاومتش ادامه میدهد. او در این فاصله موفق میشود یک قرآن کوچک بهدست آورده و در سلول خود مخفی کند. این قرآن تنها مونس تنهاییهای او بوده است. علی از این فراز طاقتفرسای دوران زندان خود نیز سرفراز بیرون میآید و با مقاومتش پوزه دشمن را بهخاک میمالد. بعد از مدتی دژخیم پلید در صدد نوع جدید و دردناکتری از شکنجه برای علی برمیآید. اینبار او را بهصورت تنبیهی بهبندی منتقل میکنند که تعدادی ازخائنان پیوسته او را زیر کنترل دارند و در کمین آزار و اذیت علی هستند و این بسا طاقتفرساتر از تحمل تازیانه و داغ و درفش است. اما آنکس که از اول حساب خود را با رژیم ضدبشری جدا کرده باشد نه تنها تسلیم شرایط نمیشود بلکه از کوچکترین روزنهیی در جهت مقاومت استفاده میکند. علی قهرمان اینبار میگوید: «آخوندها هرگز مرا از زندان آزاد نمیکنند، خودم باید فرار کنم». بند جدید با روحیه پویا و پرتحرک او، که سرشار از عشق بهمجاهدین و بودن با آنها بود، سازگاری نداشت، اما علی بهامید دست یافتن بهامکانی برای فرار دلاورانه آن شرایط را نیز تحمل میکند. کوششهای چندین بارهاش برای فرار توفیقی نمییابد و با وجود این مقاومت علی ادامه مییابد.
علی که سرشار از عشق بهسازمان و رهبری آن است با شنیدن خبر انقلاب ایدئولوژیک در سلول برخوردی بسیار تکاندهنده دارد. یکی از همبندانش در اینباره نوشته است:«علی برایم تعریف کرد وقتی در سلول انفرادی و زیر شکنجه بود مزدوران برای درهم شکستن روحیهاش خبر را بهصورتی ناقص و واژگونه بهاو میدهند. علی میگفت: «نمیدانستم چه اتفاقی افتاده است.آنها صحبتهای اعضای سازمان را درمورد انقلاب ایدئولوژیک بهمن نشان دادند و آنها را مسخره کردند، اما من میفهمیدم یک اتفاق مهمی رخ داده و بیاختیار این شعر را خواندم :
>«مژده ای دل که مسیحا نفسی میآید
که ز انفاس خوشش بوی کسی میآید»
از او پرسیدم بعد از شنیدن خبر چه میکردی؟ گفت یک نفر بود که برایم تعریف کرد شهید موسی ترانه شمع شبانه را زیاد دوست داشته من هم بهیاد موسی همیشه آنرا میخواندم».
به این ترتیب جنگ رودررو با دژخیمان با عزمی آهنین تا عید سال۶۷ ادامه مییابد. علی قهرمان در عید۶۷ بهدنبال یک درگیری دیگر با دژخیمان دوباره ممنوعالملاقات میشود. از آن پس تا آذرماه همان سال کسی از علی خبر ندارد. سرانجام روز ۱۲آذر دژخیمان مقداری از لباسهای علی را به مادر داغدیدهاش تحویل داده و خبر تیرباران کردن فرزندش را بهاو میدهند. بعدها مشخص شد که تاریخ تیرباران علی روز ۱۰مهر۶۷ بوده است.
مجاهد شهید احد حاجینژاد، برادر بزرگتر علی، متولد ۱۳۳۳و لیسانس فیزیک از دانشگاه تهران بود که روز ۱۰بهمن۱۳۶۰ طی یک درگیری با پاسداران در میدان تجریش تهران بهشهادت رسید. صمد فرزند دیگر این خانواده مجاهدپرور متولد۱۳۲۷ و معلم مجاهدی بود که در روز ۱۰مرداد۶۱ در یکی از پایگاههای مجاهدین بهشهادت رسید.
یاد مجاهدان قهرمان احد، صمد و علی حاجینژاد در رزم سرخ مردم ایران گرامی و نامشان زیب پرچم شیروخورشید نشان ایران باد.
با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید
https://t.me/shahidanAzadai96
۱۳۹۵ مرداد ۲۷, چهارشنبه
به یاد مجاهد شهید اشرف معزی
«اینک من پرواز را آموختهام»
آشیانم بادها و توفانهاست
تا بیابم راز پرواز را
خطی سرخ که ادامه پرستوهاست
به مادرم بگویید، شبها که به آسمان مینگرد،
من یک فانوسم و در تکرار فصلها
بهاری که در تفنگ میشکفد.
مادرم!
امین و دلیر
این شعر سروده مجاهد شهید اشرف معزی است.
اشرف معزی سال۱۳۴۱ در خوی متولد شد. او پس از انقلاب ضدسلطنتی بهعنوان یک میلیشیای مجاهد خلق بهدفاع از سازمان پرداخت. او در طول سالهای زندگی مبارزاتی خود همواره سرزنده و شاداب بود و هیچگاه لبخند از چهرهاش محو نمیشد. گویی هرچه شرایط سختتر میشد، او بیشتر به شور میآمد. اشرف بسیار منضبط و دقیق بود و با اشتیاق فراوان در حل مسائل و مشکلاتی که در هرکجا میدید، شرکت میکرد. به همینخاطر حضورش را همه احساس میکردند و همواره یک پشتگرمی برای کسانی بود که در پیرامونش بهسر میبردند. اشرف قهرمان بهرغم مشکلات بسیار، خود را به منطقه مرزی رساند و در پایگاههای سازمان آموزشهای نظامی را گذراند.
در سال ۶۶برای اجرای مأموریت به داخل کشور رفت، اما در کرمانشاه دستگیر شد و در جریان قتلعام۶۷ در مرداد ماه در کرج حلقآویز شد. حلقآویز کردن اشرفنشاندهنده خشم دژخیمان از مقاومت قهرمانانه او بود که بهرغم رذیلانهترین شکنجهها هرگز پیمان خود را با خدا و خلق از یاد نبرد.
شعر دیگری از اشرف معزی
ز من از ايستادن مپرس
كه من پرواز را آموختهام
ز من ماندن را مپرس
كه من راهم را يافتهام
ز من نامم را بپرس
كه با افتخار گويم
من يك پيشمرگه مجاهد خلقم
كه من مجاهد خلقم
ز من مپرس، ز من مپرس
كه چرا چنينم
كه من عاشق خلقم
من عاشق آزاديم
من تشنه نسيم بهارئيم
من آتشفشان هميشه سوران خلقم
من دريای غران خلقم
من فرزند خلقم
از من هيچ مپرس
كه شتاب در رفتن دارم
آه مادر بنگر
و اگر مرا خواستی ببينی
در كوچ پرستوهای مهاجر بنگر
كه گمشدهات برای يافتن بهار رفته است
گمشدهات براي يافتن زيباترين كلام – خونينترين پيام
بيمانندترين هديه برای خلقش رفته است
https://t.me/shahidanAzadai96
پربینندهترین مطالب
-
گزارش جاوید رحمان گزارشگر ویژه سازمان ملل در پایان مأموریت ۶ ساله درباره «جنایات سبعانه و نقض فاحش حقوقبشر» توسط رژیم ایران در سالهای ۱۳...
-
زندانی سیاسی سال ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۴ من خودم در ۶ تیر ۱۳۶۰ زمانیکه از رشت به رامسر میآمدم دیدم که پاسداران با لندکروز دارند مرا تعقیب میکنند. م...
-
محل تولد: برازجان شغل: معلم سن: ۳۱ تحصیلات: - محل شهادت: بوشهر تاریخ شهادت: ۱۳۶۷ شهید اصغر اخلاقی در برازجان متولد شد و شغل شریف معلمی را ...
-
محل تولد: تهران شغل: - سن: ۳۰ تحصیلات: دیپلم محل شهادت: تهران تاریخ شهادت: ۱۳۶۷ محل زندان: اوین فرنگیس محمدرحیمی، زن مجاهد خلق و دختر برخا...
-
محل تولد: هرسین شغل: شغل آزاد سن: ۳۰ تحصیلات: متوسطه محل شهادت: تهران تاریخ شهادت: ۱۳۶۷ حجت عظیمی، جوانی برومند و دلیر از دیار هرسین، در خ...
-
محل تولد: کرمانشاه سن: ۲۶ تحصیلات: دیپلم محل شهادت: کرج تاریخ شهادت: ۱۳۶۷ محل زندان: گوهردشت محمدحنیف خانمحمدی، فرزند دلیر کرمانشاه، در ۱۶...
برچسبها
آذربایجان غربی
آذربایجان شرقی
اراک
اردبیل
استان فارس
اصفهان
ایلام
بوشهر
تهران
خانواده
خاوران
خراسان
خوزستان
دانشجو
دانشآموز
رئیسی جلاد۶۷
زنجان
سمنان
سیستان و بلوچستان
شهدای نوجوان
شیراز
قزوین
قم
لرستان
مازندران
مرکزی
مریم رجوی
مشهد
همدان
ورزشکار
پزشک
چهارمحال و بختیاری
کتابخانه
کرج
کردستان
کرمان
کرمانشاه
کهگیلویه و بویراحمد
گلستان
گیلان
یزد
بایگانی مطالب
کل نماهای صفحه
پیوندها
Copyright ©
۳۰هزار گل سرخ ایران - قتلعام۶۷ | Powered by Blogger
Design by Flythemes | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com









