زهره حاج میراسماعیلی سال۱۳۴۲ در تهران متولد شد. زهره بعد از سالها زندان و شکنجه در سال۶۷ با فتوای خمینی در زندان اوین اعدام شد.
خاطره یکی از زندانیان همبند مجاهد شهید زهره حاج میراسماعیلی:
من زهره را اولین بار در اوین دیدم یعنی وقتی که سال ۶۵از قزلحصار به اوین منتقل شدیم. زهره براستی یک میلیشیا بود وهمچنان در بند و زندان هم شور ونشاط یک دانشآموز میلیشیا را حفظ میکرد اوتمام چهارچوب هایی را که باید یک میلیشیا حفظ میکرد در زندان به جا میآورد.
در ورزش، مطالعه، پرداختن به کاردستی، کمک به کارهای صنفی و در همه کارها برنامهریزی میکرد و عقیده داشت که طی روز باید به تمام کارها پرداخت هر روز صبح زود ساعت ۴۳۰ از خواب بیدار میشد و به مدت یکساعت تمام ورزشهای سخت و رزمی میکرد،این کارش هرگز تعطیلبردار نبود درکمک کردن به دیگران هیچ وقت دریغ نمیکرد. بهطوریکه همیشه تلاش میکرد برای مادرانی که بچههایشان به ملاقاتشان میآیند کاردستی درست کند تا آنان دست خالی به دیدار فرزندانشان نروند.
روزی که یکی ازخواهران در سال ۶۵داشت آزاد میشد. یک ساعت بیشتر نمانده بود که از بند خارج شود و داشت وسایلش را جمع میکرد. یک کاردستی ناقصی بود، تصمیم گرفتیم که به هر قیمت که شده آن را تکمیل کنیم و بدهیم فرشته آن را با خودش ببرد. کاردستی یک درخت بود پر ازشکوفه، تا آنجا که یادم میآید یک پرنده هم روی شاخه آن نشسته بود و فکر میکنم این شعر روی آن نوشته شده بود
آن فرو ریخته گلهای پریشان در باد کز میجام شهادت همه مدهوشانند
یادشان زمزمه نیمهشب مستان باد تا نگویند که از یاد فرا موشانند
زهره از همه بچهها برای کامل کردن آن کمک گرفت هر کداممان یک قسمت کاردستی را گرفتیم و شروع کردیم به دوختن، مثل زنبور دور هم جمع شده بودیم یکی سوزن نخ میکرد. یکی نخ تهیه میکرد. دو نفر داشتند میدوختند. خلاصه گلدوزی به همت زهره تمام شد و به آن خواهر دادیم که با خودش آن را از زندان خارج کند. در پیگیری مشکلات بند، زهره خیلی پیگیر و سخنگوی بند بود. معتقد بود که باید اعتراضات دربند را بالا ببریم و رژیم را خسته و عاصی کنیم. در بند ما پاسداری بود به نام جباری که در فاز سیاسی با زهره هم مدرسهای بودند.
از آن هنگام از زهره کینه عجیبی داشت و همیشه به او میگفت: الآن زندان بهت خوش میگذره یادت هست چطوری حزباللهیها را مسخره میکردین. چی شد الآن چرا زبونتون بند اومده. جباری همیشه دنبال بهانهای بود که زهره را به تنبیه بکشاند. یک روز بهخاطر هواخوری در اوین- بند ۴- با پاسداران درگیرشدیم. پاسداری دستش را بلند کرد که بچهها را بزند من دستم را آوردم جلوی دستش و مانع شدم که بچهها را بزند.
به او گفتم منطقت چماقه گوش کن ببین چی میگیم.. یکمرتبه النگویش سابید به مچش و یک کم مچش را زخمی کرد. آنوقت شروع به هیاهو کردند که زندانیها ما را کتک زدند. کتک زدن پاسدار در زندان جرم خیلی بزرگی دارد و به این بهانه زندانی را میتوانند دادگاه کیفری ببرند. خلاصه هیاهویی بهپاشد. مجتبی حلوایی با چند پاسدار مرد دیگر ریختند تو بند، همه آماده بودیم که یک عدهمان تنبیه بشویم و بعد هم به انفرادی منتقل شویم. آنها ۸نفر از ما را نشان کرده بودند. با کتک و ضربوشتم کشان کشان از بند خارجمان کردند. یکی از این ۸نفر زهره حاج میراسماعیلی بود.
اسم او را همین پاسدار جباری به مجتبی حلوایی داد و به او گفت زهره هم پاسداران را کتک زده است. مجتبی حلوایی به سمت زهره حمله کرد و او را هم با مشت و لگد به بیرون بند برد. ما را بردند جایی که سال۶۰ بچهها را آن جا تیرباران میکردند. کنار همان دیوارها زیر پایمان پر از پوکه بود. چادرهایمان را به گردنمان بستند و با چشمبند رو به دیوارمان کردند. تمام این کش و واکشها با مشت و لگد ، ضربوشتم و تهدید به اینکه همه اعدام میشوید، همراه بود. وادارمان کردند که دستهایمان بالا و پاها باز باشد و رو به دیوار بایستیم. مجدداً همه یک دور توسط خود حلوایی کتک خوردیم. سرهای مان را محکم بهدیوار میکوبید. بعد بالای سر هرکداممان یک زن پاسدار ایستاد و هر کس که دستش را پایین میآورد او را بهشدت میزدند. هر کدامشان یک چوب دستشان بود که بهسر آن میخ کوبیده بودند و با آن تو سر بچهها میزدند، از ساعت ۱۰ صبح تا ساعت ۱۸۰۰یک ضرب با همان وضعیت زیر ضرب و تنبیه مستمر بودیم. پاسدار جباری بالای سر زهره حاج میراسماعیلی ایستاده بود. او که ورزشهای رزمی زهره را دیده بود، دائم میگفت فکر میکنی که فقط خودتون کارهای رزمی بلد هستید، بعد میرفت عقب و یکمرتبه میمون وار میپرید جلو و یک مشت به پهلوی زهره میزد ،که نشان بدهد او هم کاراته بلد است. یکی دوتای دیگر ازپاسدارها میمون وار به این طرف و آن طرف میپریدند و به بچهها حمله میکردند و مشت و لگد به بچهها میزدند که نشان بدهند آموزش کاراته دیدهاند. در حالیکه زیر مشت و لگد بودیم اما حرکات دلقک وارشان باعث خندهمان میشد.
بعدها هم سوژه نمایشنامههایمان شد. تا ساعت ۱۸۰۰به همین حالت دستهایمان بالای سرمان، چادرهایمان به گردن بسته و با چشمبند سرپا ایستادیم. اما کینه به اینجا ختم نشد. تازه ساعت ۱۸۰۰با آن وضعیت ما را به یک محلی به قول خودشان دادگاه کیفری بردند. یعنی ابتدا یک دور قصاص قبل از دادگاه شدیم حالا داشتیم میرفتیم ببینیم دادگاه کیفری چه حکمی میدهد. کیفرخواست همهمان این بود که پاسدار کتک زدیم. بعد بدون اینکه حکممان را برایمان بخوانند از دادگاه منتقل شدیم به سلولهای ۲۰۹.
زهره حاج میر اسماعیلی غیر از انفرادی به ضربه شلاق هم محکوم شد. جباری زهر خودش را ریخته بود چون در حقیقت اصلاً در آن حرکت اعتراضی زهره جلو نبود و اصلاً به پاسدار دسترسی نداشت که او را بخواهد بزند. اما جباری پاسدار باید عقدههای حقارتش را یک جایی خالی میکرد. حکم شلاق او را در بند عمومی در مقابل چشم بقیه اجرا کردند و جلادی آمد قرآنی زیر بغلش زد و شروع به شلاقکشی زهره کرد. بعد از آن او را هم به سلول ۲۰۹منتقل کردند. در سلول زهره را “هاچ ”صدا میکردیم. وجه تسمیه خاصی نداشت. اول فامیلیش حاج بود بعد ما به یاد هاچ زنبورعسل او را تبدیل کرده بودیم به هاچ.
زهره بلافاصله که وارد ۲۰۹شدیم همه بچهها را تکتک با اسم مستعارشان صدا کرد و از همه احوالپرسی کرد و خیلی سریع کروکی همهمان را در آورد. بعد کم کم طی روز با تماس با همدیگر برای جمعمون برنامه روزانه تو سلول ریختیم. زهره در این کار بسیار فعال بود.
دوباره زهره را در گوهردشت دیدم. اما خیلی زود از هم جدا شدیم و مجدداً او را در بهمن۶۶ در اوین دیدم. تا اینکه جزو سریهای چهارم یا پنجم او را هم از بند صدا کردند و دیگر او را ندیدم. آنچه که از زهره در ذهنم تداعی میشود همان روحیه میلیشیایی شاد و اکتیو و پر نشاط است».
خاطره یکی از زندانیان همبند مجاهد شهید زهره حاج میراسماعیلی:
من زهره را اولین بار در اوین دیدم یعنی وقتی که سال ۶۵از قزلحصار به اوین منتقل شدیم. زهره براستی یک میلیشیا بود وهمچنان در بند و زندان هم شور ونشاط یک دانشآموز میلیشیا را حفظ میکرد اوتمام چهارچوب هایی را که باید یک میلیشیا حفظ میکرد در زندان به جا میآورد.
در ورزش، مطالعه، پرداختن به کاردستی، کمک به کارهای صنفی و در همه کارها برنامهریزی میکرد و عقیده داشت که طی روز باید به تمام کارها پرداخت هر روز صبح زود ساعت ۴۳۰ از خواب بیدار میشد و به مدت یکساعت تمام ورزشهای سخت و رزمی میکرد،این کارش هرگز تعطیلبردار نبود درکمک کردن به دیگران هیچ وقت دریغ نمیکرد. بهطوریکه همیشه تلاش میکرد برای مادرانی که بچههایشان به ملاقاتشان میآیند کاردستی درست کند تا آنان دست خالی به دیدار فرزندانشان نروند.
روزی که یکی ازخواهران در سال ۶۵داشت آزاد میشد. یک ساعت بیشتر نمانده بود که از بند خارج شود و داشت وسایلش را جمع میکرد. یک کاردستی ناقصی بود، تصمیم گرفتیم که به هر قیمت که شده آن را تکمیل کنیم و بدهیم فرشته آن را با خودش ببرد. کاردستی یک درخت بود پر ازشکوفه، تا آنجا که یادم میآید یک پرنده هم روی شاخه آن نشسته بود و فکر میکنم این شعر روی آن نوشته شده بود
آن فرو ریخته گلهای پریشان در باد کز میجام شهادت همه مدهوشانند
یادشان زمزمه نیمهشب مستان باد تا نگویند که از یاد فرا موشانند
زهره از همه بچهها برای کامل کردن آن کمک گرفت هر کداممان یک قسمت کاردستی را گرفتیم و شروع کردیم به دوختن، مثل زنبور دور هم جمع شده بودیم یکی سوزن نخ میکرد. یکی نخ تهیه میکرد. دو نفر داشتند میدوختند. خلاصه گلدوزی به همت زهره تمام شد و به آن خواهر دادیم که با خودش آن را از زندان خارج کند. در پیگیری مشکلات بند، زهره خیلی پیگیر و سخنگوی بند بود. معتقد بود که باید اعتراضات دربند را بالا ببریم و رژیم را خسته و عاصی کنیم. در بند ما پاسداری بود به نام جباری که در فاز سیاسی با زهره هم مدرسهای بودند.
از آن هنگام از زهره کینه عجیبی داشت و همیشه به او میگفت: الآن زندان بهت خوش میگذره یادت هست چطوری حزباللهیها را مسخره میکردین. چی شد الآن چرا زبونتون بند اومده. جباری همیشه دنبال بهانهای بود که زهره را به تنبیه بکشاند. یک روز بهخاطر هواخوری در اوین- بند ۴- با پاسداران درگیرشدیم. پاسداری دستش را بلند کرد که بچهها را بزند من دستم را آوردم جلوی دستش و مانع شدم که بچهها را بزند.
به او گفتم منطقت چماقه گوش کن ببین چی میگیم.. یکمرتبه النگویش سابید به مچش و یک کم مچش را زخمی کرد. آنوقت شروع به هیاهو کردند که زندانیها ما را کتک زدند. کتک زدن پاسدار در زندان جرم خیلی بزرگی دارد و به این بهانه زندانی را میتوانند دادگاه کیفری ببرند. خلاصه هیاهویی بهپاشد. مجتبی حلوایی با چند پاسدار مرد دیگر ریختند تو بند، همه آماده بودیم که یک عدهمان تنبیه بشویم و بعد هم به انفرادی منتقل شویم. آنها ۸نفر از ما را نشان کرده بودند. با کتک و ضربوشتم کشان کشان از بند خارجمان کردند. یکی از این ۸نفر زهره حاج میراسماعیلی بود.
اسم او را همین پاسدار جباری به مجتبی حلوایی داد و به او گفت زهره هم پاسداران را کتک زده است. مجتبی حلوایی به سمت زهره حمله کرد و او را هم با مشت و لگد به بیرون بند برد. ما را بردند جایی که سال۶۰ بچهها را آن جا تیرباران میکردند. کنار همان دیوارها زیر پایمان پر از پوکه بود. چادرهایمان را به گردنمان بستند و با چشمبند رو به دیوارمان کردند. تمام این کش و واکشها با مشت و لگد ، ضربوشتم و تهدید به اینکه همه اعدام میشوید، همراه بود. وادارمان کردند که دستهایمان بالا و پاها باز باشد و رو به دیوار بایستیم. مجدداً همه یک دور توسط خود حلوایی کتک خوردیم. سرهای مان را محکم بهدیوار میکوبید. بعد بالای سر هرکداممان یک زن پاسدار ایستاد و هر کس که دستش را پایین میآورد او را بهشدت میزدند. هر کدامشان یک چوب دستشان بود که بهسر آن میخ کوبیده بودند و با آن تو سر بچهها میزدند، از ساعت ۱۰ صبح تا ساعت ۱۸۰۰یک ضرب با همان وضعیت زیر ضرب و تنبیه مستمر بودیم. پاسدار جباری بالای سر زهره حاج میراسماعیلی ایستاده بود. او که ورزشهای رزمی زهره را دیده بود، دائم میگفت فکر میکنی که فقط خودتون کارهای رزمی بلد هستید، بعد میرفت عقب و یکمرتبه میمون وار میپرید جلو و یک مشت به پهلوی زهره میزد ،که نشان بدهد او هم کاراته بلد است. یکی دوتای دیگر ازپاسدارها میمون وار به این طرف و آن طرف میپریدند و به بچهها حمله میکردند و مشت و لگد به بچهها میزدند که نشان بدهند آموزش کاراته دیدهاند. در حالیکه زیر مشت و لگد بودیم اما حرکات دلقک وارشان باعث خندهمان میشد.
بعدها هم سوژه نمایشنامههایمان شد. تا ساعت ۱۸۰۰به همین حالت دستهایمان بالای سرمان، چادرهایمان به گردن بسته و با چشمبند سرپا ایستادیم. اما کینه به اینجا ختم نشد. تازه ساعت ۱۸۰۰با آن وضعیت ما را به یک محلی به قول خودشان دادگاه کیفری بردند. یعنی ابتدا یک دور قصاص قبل از دادگاه شدیم حالا داشتیم میرفتیم ببینیم دادگاه کیفری چه حکمی میدهد. کیفرخواست همهمان این بود که پاسدار کتک زدیم. بعد بدون اینکه حکممان را برایمان بخوانند از دادگاه منتقل شدیم به سلولهای ۲۰۹.
زهره حاج میر اسماعیلی غیر از انفرادی به ضربه شلاق هم محکوم شد. جباری زهر خودش را ریخته بود چون در حقیقت اصلاً در آن حرکت اعتراضی زهره جلو نبود و اصلاً به پاسدار دسترسی نداشت که او را بخواهد بزند. اما جباری پاسدار باید عقدههای حقارتش را یک جایی خالی میکرد. حکم شلاق او را در بند عمومی در مقابل چشم بقیه اجرا کردند و جلادی آمد قرآنی زیر بغلش زد و شروع به شلاقکشی زهره کرد. بعد از آن او را هم به سلول ۲۰۹منتقل کردند. در سلول زهره را “هاچ ”صدا میکردیم. وجه تسمیه خاصی نداشت. اول فامیلیش حاج بود بعد ما به یاد هاچ زنبورعسل او را تبدیل کرده بودیم به هاچ.
زهره بلافاصله که وارد ۲۰۹شدیم همه بچهها را تکتک با اسم مستعارشان صدا کرد و از همه احوالپرسی کرد و خیلی سریع کروکی همهمان را در آورد. بعد کم کم طی روز با تماس با همدیگر برای جمعمون برنامه روزانه تو سلول ریختیم. زهره در این کار بسیار فعال بود.
دوباره زهره را در گوهردشت دیدم. اما خیلی زود از هم جدا شدیم و مجدداً او را در بهمن۶۶ در اوین دیدم. تا اینکه جزو سریهای چهارم یا پنجم او را هم از بند صدا کردند و دیگر او را ندیدم. آنچه که از زهره در ذهنم تداعی میشود همان روحیه میلیشیایی شاد و اکتیو و پر نشاط است».
با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

0 نظرات:
ارسال یک نظر